باور نمی کنم

سماور خاموش شد

عینک خاک گرفته روی میز افتاده بود

همه جا بوی غم می داد

آقا جون آروم مثل همیشه خوابیده بود ولی این بار صدای منظم نفس هاش نمیومد

دستای سخاوتمندش رو کنارش گذاشته بود

هیچ چیز قابل باور نبود که آقاجون دیگه نباشه اما پارچه سیاه آویزون به در که با نسیم سرد و خشک پاییز تکون می خورد حقیقت تلخ مرگ پدربزرگ رو بدون هیچ ملاحظه ای آشکار می کرد. خیلی سریع اتفاق افتاد مسیر بین مریضی آقاجون تا فوتش فقط یک ماه و بعد برای همیشه این مرد بزرگی که هر کلمه اش برامون یه کتاب معنی داشت حالا آروم خوابیده باشه...

نه اون نمرده باور نمی کنم با اینکه چشمای پر اشکم دید که جنازه قد بلند و رشید بابا بزرگ رو توی قبر گذاشتن اما نه اون نمرده

/ 3 نظر / 14 بازدید
سمیرا

جدی؟ کی این اتفاق افتاده؟ تسلیت میگویم. ایشالله غم آخرت باشد.

رها

سلام تسلیت می گم روحش شاد ... رسم دنیا همینه اما خاک سرده ... جاری باشید