روز من و تو
يه لحظه بود.نگاه رو می گم.دخترخيره شد.مرد هم خيره شد.دخترغرق شد.تو وجود دريايی که مواج بود.از اون لحظه به بعد هر طرف که نگاه کرد فقط عکس اون تا چشم سياه بود که با همون جذبه داشت نگاهش می کرد.يکسال می گذره...
دختر عاشق؛شيفته؛شيدا در به در کوچه های تنهايي تا بتونه ردپايی از اون مرد آقتابی پيدا کنه.مردی که نشونی چشماش رو بايد از مهتاب بگيره. ولی رد پايی پيدا نمی کنه.دوسال می گذره...
دخترنااميد و خسته.هنوزدنبال اون مرد می گرده.می دونه پيداش نمی کنه ولی دست خودش نيست همه زندگيش بسته به وجود پر مهر اون مرد.همه احساسش دخيل اون يه لحظه نگاه کردنش شده.به هر جايی که فکرش رو می تونه بکنه سرزده.ولی اون جا نيست... نقش بازی کردن هاش شروع ميشه به همه ميگه که فراموشش کرده ولی يه چيزی تو وجودش به تمسخر می خنده و ميگه برو خودتی! ولی به اين لبخند ها توجه نمی کنه.بايد زندگيش رو بسازه.بعد از اين همه مدت باورش ميشه که مرد واسه هميشه رفته ديگه و بر نمی گرده.تصميم می گيره يه تصميم احمقانه ولی بزرگ.تصميم می گيره بره.بره يه جايی که از احساسش فرار کرده باشه همه جای شهرش؛همه جای مملکتش؛ حتی خورشيدش حتی مهتابش ياد اون مرد رو واسش تکرار می کنه...
يه روز خشک و زرد پاييزی دختر داره کاراش رو می کنه که بره.همه ديگه باورشون شده که اون مرد رو واسه هميشه فراموش کرده ولی يه پيغام از طرف مرد آتيش زير خاكستر رو شعله ور می كنه...
ساعت ۵:۱۵ دقيقه روز نهم ديماه هزار و سيصد و هشتادو پنج.دختر و مرد رو به قبله نشستن.برای بستن يك عهد...
تا آخر شب دختر به اين فكر می كنه:به اينكه روزی هزاربار به هزار نفر هزار تا بعله ميگی ولی فقط يه بعله گفتن اون رو واسه هميشه به عشقش پيوند ميده.آخر شب كه همه مهمان ها رفتن تقريبا دم دمای صبح.دختر به اولين جمله ای كه روز اول مرد بهش گفت فكر ميكنه:اندكی صبر سحر نزديك است.و حالا داشت سحر ميشد......
نظرات ()
