دقايق سوخته...

دلم واست تنگه عزيز

ديشب لذتي را كشف كردم . هنوز طعم آنرا نچشيده بودم كه

فرشته اي و ابليسي به خانه ام هجوم آوردند.در آستانه در خانه

به يكديگر بر خوردند و بر سر اين لذت تازه به ستيز

ايستادند.يكي شان فرياد مي زد: گناه است.

و ديگري مي گفت: تقواست.

دلم مي خواست مي تونستم احساس الانم رو اين جا واست بگم ولي هميشه كلمه ها احساسم رو

زندوني مي كنند...

 

   + samira ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()