دقايق سوخته...

من هنوز مسافرم

من هنوز مسافرم

به اون شهري كه ذرات خواب در هوايش معلق هستند..

تا شايد كمي پلك روي هم بگذارم...

تا حالا شده دلتون بخواد لحظه ها نرند؟

تا حالا شده فكر كنيد هرچيزي مي بينيد خواب باشه؟

تا حالا شده دلتون بخواد از خواب بيدار نشيد؟

يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب  منو مي بره كوچه به كوچه باغ انگوري باغ كلوچه

من هنوز در سفرم

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند...

نوشتم بيشتر به هزيان هاي يه آدم تب دار شبيه

 تبي كه وجودت رو داره مي سوزونه داره آتيشت مي زنه بگذريم...

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد     يا تن رسد به جانان يا جان زه تن برآيد

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر     كز آتش درونم دود از كفن برآيد

شايدم شبيه به پرت و پلاهاي يه مست باشه...

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

 كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

هرچي هستي باش

ولي ...

نه بيش از اين چيزي نمي خوام

فقط باش ناجي شام شوكران با دل عاشقم بمان...

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد

دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي

من هنوز در سفرم

رو به جادهايي كه روزي از آن عبور كردي و من فقط شامه تيز كرده ام تا مسير عبورت را از باد بگيرم به اميد آنكه روزي برسي از اين راه

لحظه ديدار نزديك است

باز مي لرزد دلم دستم باز گويي در عالم ديگري هستم

هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم

از اينكه عاشق توام حس غرور مي كنم

يادمه مهشيد هميشه مي گفت: تو توي عالمي قدم مي زني كه فقط خودت توش هستي بايد بياي بيرون تا اطرافت رو ببيني حسشون كني ...

ولي چطور ميشه هنوز پروانه نشده از پيلت بياي بيرون؟ اونطور نيمه كاره توي زوق مي خوره مگه نه؟

نمي دونم چي مي خوام بگم.اين جايي كه من نشستم پشت پنجره هاش داره بارون مياد صداي ضريف قطره ها رو روي ناودون كولر ميشه شنيد دل آسمون گرفته مثل من چرا خداي خوبم چرا مهربان لحظه هاي بن بست؟

صداي اون پير بعد از دوسال و چند روز هنوز توي گوشم كه زير دهنه هاي پل مي خوند:

شد خزان گلشن آشنايي

بازم آتش به جان زد جدايي

يادش بخير ديگه نديدمش هرچقدر رفتم نبود و من فقط سعي كردم كه صداش رو توي ذهنم تكرار كنم.

يكي يه روز بهم گفت:هيچ وقت نگذار ترس از شكست مانع حضورت توي ميدون مسابقه بشه!!!

من هنوز در سفرم...

 

 

 

 

 

 

 

   + samira ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
comment نظرات ()