دقايق سوخته...

مهشيد عزيزم

mahshid joonam

تمام خاطرات دوران بچگي؛تمام خاطرات مدرسه؛تمام خاطرات کلاسهای کنکور؛تمام خاطرات هم خونه بودن؛تمام شيطنت ها؛تمام اون خنده ها؛تمام بازی ها؛تمام ناراحتی ها و گريه ها؛تمام .... توی يک لحظه از جلوی چشمم رد شد.يه آفلاين بود از طرف بهار:سميرا جون هركاری كردم نتونستم بهت زنگ بزنم يا رو در رو بهت بگم.راستش خيلی سخته ولی خوب بايد توهم بدوني؛مهشيد رفته پيش خدا...نتونستم ادامش رو بخونم.نه گريه می كردم نه حرف می زدم فقط خيره شده بودم به پرده خيالی سينمای خاطراتم.باورم نمی شد.همين دوهفته پيش با بهار رفتيم تهران پيشش.بعد از ۱۵ سال دوستي؛اونم نه يه دوستی معمولی دوستی ای كه يه روح بود تو وجود هر ستامون يعنی من و مهشيد و بهار.حالا مهربون ترين و درس خون ترين و آروم ترين فرد گروه رو می گفتن ديگه نيست نه اين غير ممكن بود.كسی كه دوسال پيش رشته پزشكی قبول شده بود.يادمه روزی كه نتايج كنكور رو اعلام كردن هركدوم پرت شديم يه جای ايران.من يزد؛ مهشيد تهران و بهار كاشان.روز خدافظی مهشيد گفت:حق نداريد گريه كنيد بايد امروز بهترين روز زندگيمون باشه با بهترين خاطرات.هرسه تامون بغض داشتيم ولی قبول كرديم چون مثل هميشه حق با اون بود.اين بود كه يه حلقه فيلم ۳۶ تايی خريديم  .از خونه ای كه يكسال خودمون رو واسه درس خوندن توش حبس كرديم عكس گرفتيم . از پاركها؛از ميدون امام؛از بازارهای پشت ميدون امام كه مهشيد عاشقشون بودو...از همه جا. يادمه آخرين عكس رو زير دهنه های پل خواجو گرفتيم.چيزی كه توی تمام اين عكسها مشترك بود.سه تا دختری بودن كه همه جا تو بغل هم بودن...نه مهشيد نمی تونه رفته باشه اون بی معرفت نبود.لحظه آخر پيمان بستيم هميشه و همه جا همديگه رو فراموش نكنيم و هيچ وقت نگذاريم تنهايی بهمون فشار بياره.در ذمن هميشه هم كنار هم باشيم.تا سه هفته پيش هرسه تا سر پيمانمون بوديم.باورم نمی شد كه تولدش يعني ۲۷ شهريور  آخرين عكسها و آخرين خاطرات سه تفنگدار توی اون كافی شاپ هميشگی باشه.اونم فقط سه روز قبل از رفتنش...حالا من مونده بودم و بهاری كه كيلومترها با من فاصله داشت.حالا من مونده بودم با هزارتا طناب جور واجوری كه به اسم دانشگاه و كار به پاهام پيچيده شده بود و نمی گذاشت برم تهران سرخاك اون موجود نازنينی كه اصلا نمی دونستم چه بلايی سرش اومده.قدرت اين نداشتم كه به خاله مهری يا همون مامان مهشيد زنگ بزنم.بعد از يكساعت به خودم اومدم احساس ناتوانی می كردم.نه باورم نمی شد.زنگ زدم بهار وقتی ارتباط بر قرار شد فقط صدای هق هق بهار بود كه توی گوشم پيچيد.نمی تونست حرف بزنه فقط هر چند دقيقه يكبار می گفت:ديدی سميرا چطوری خواهرمون ازمون جدا شد...احساس خفگی می كردم يه چيزی روی سينم افتاده بود.قلبم هر موقع دلش می خواست می زد.بدنم مثل يه تيكه سنگ شده بود.ديدی سميرا ديدی خدا مهشيد رو برد پيش خودش...چشمم خيره شده بود به قاب چوبی روی ميزم.بدون هيچ تلاش يا اختياری چشمم روی فرد وسط عكس خشك شد.كسی كه با تمام وجود اون دستای قشنگش رو از وسط باز كرده بود و دور گردن منو بهار انداخته بود.با همون لبخند هميشگی روی لبهاش همون عكس آخری كه زير دهنه های پل گرفتيم....

   + samira ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()