دقايق سوخته...

ديدار تو

see u

فکرش رو هم نمی کردم هنوز ديدنت بتونه تمام قدرتهام رو بگيره.حتی قدرت نفس کشيدن.هنوزم نگاه همون نگاه،هنوز سياهی موها همون رنگی بود که روزگارم رو همرنگ خودش کرد:

دردم از يارست و درمان نيز هم

دل فدای او شد و جان نيز هم

هنوزم همون جذبه ای که تا هميشه باعث افتخارم شد.

گرچه می گفت که زارت بکشم

در نهانش نظری با من دلسوخته بود

هنوزم وقتی به کوچه باغهای دلم قدم می گذاري،تنهايی از ترس نگاه قشنگ و مهربونت جرئت هويدا شدن نمی کنه.هستم از هست تو.بودم از بود تو.هنوزم اون صدا همون صدايی بود که منو سرجام ميخ کوب ميکنه بازم مثل هميشه تکرار شعری که هميشه با ديدنت مياد به زبونم:

داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره ديدمت تو غمها غوطه ور شدم چرا؟

داشتی می رفتی از خيال من خزونی بود بهار من ديدم تو رو خزونم جون گرفت اون قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاهه گرم و بی رياو عاشقت زبون گرفت.

ميثم می گه:هميشه يادت باشه چيزی که امروز داری شايد آرزوی ديروزت بود و بزرگترين آرزوی فردات،پس سعی کن قدر چيزی که امروز داری خوب بدونی.ولی من هيچ وقت پام رو از گليم خودم بيشتر نگذاشتم هيچ وقت تو رو نمی خواستم بزرگتر از اونی هستی که بخوامت ولی فقط می گم هرچی که هستی حتی اگه خيلی بزرگ ولی باش هميشه باش آرزوی بودنت رو که می تونم داشته باشم.نمی تونم؟؟؟

 

   + samira ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
comment نظرات ()