دقايق سوخته...

 

گفتم: چی شده چرا اينقدرپريشوني؟ گفت:دلم تنگه. گفتم:واسه ی کي؟ گفت:واسه ی خودم،دلم واسه ی اون روزايی تنگه که فارغ از هر احساسی برای خودم مثل يک قناری کوچيک اين طرف و اون طرف می پريدم،برام هيچ کس مهم نبود،هيچ کس رو بيشتر از خودم دوست نداشتم و قلبم فقط برای خودم می تپيد.روزايی که نمی دونستم بايد اندکی صبر کرد تا سحر بياد...گفتم:خودت خواستی اين طوری بشه! گفت:تو هم می گی تقصير منه...گريش گرفت روم رو برگردوندم تا اشکاش رو نبينم نمی خواستم قولش رو زير پا بگذاره،ادامه داد:آره تقصير خودمه حق باتو،فکر کردم کسی رو از جنس خودم پيدا کردم،از جنس تنهايي،فکر کردم همون سيه موي،سيه چشميه که هميشه منتظرش بودم،آره تقصير خودمه من اشتباه کردم اون از جنس من نبود اون فقط می خواست انتقام بگيره براش مهم نبود که اون طرف کی باشه و ممکن چه بلايی سرش بياد...دوباره گريش گرفت و نتونست حرفش رو تموم کنه.گفتم:چرا بهش نگفتی دوسش داري؟ گفت:بهش گفتم ولی با نگاهش بهم فهموند به درک اصلا برو بمير...گفتم:الان از چی ناراحتي؟گفت:اينکه چرا فکر می کردم منو دوس داره درجايی که از من متنفر بود،از اينکه چرا از اول نفهميدم اين فقط يک بازيه!اينکه چقدر صادقانه ازش دفاع کردم وقتی دوستش گفت:اون با همه ی دخترا همين کارو می کنه سعی کن بهش دل نبندی اون با واژه خواهر و برادری کاراش رو ذبح شرعی می کنه ولی نمی دونه يه خواهر چقدر مقامش بالاست.اينکه جنگيدم بخاطر پسری که منو زير پاش له کرد و دوباره و اين بار برای هميشه تنهام گذاشت...دوباره اشک مجال سخن گفتن رو ازش می گيره.گفتم:اگه يه روز برگرده اونو می بخشي؟ بلند شد روی غبار آينه با انگشتش اين جمله رو نوشت و رفت:

بگو به باد که ما با آفتاب زاده شديم و با آفتاب طلوع خواهيم کرد...

   + samira ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()