روز مبادا

بازم با من قهرى؟آره؟بازم یه چیزى پرسیدم که ربطى به من نداره؟
درست است که در محضرپادشاهى ِ قصر بلورى ِ چشمانت هیچ گاه مجاز به طرح سوألى نبودم و نیستم و نخواهم بود اما امان از فراموشى که باز هم پرسیدم ، بگذریم.......
از خیلى چیز ها که گرچه پرسش نیستند اما علامت تعجب دارند !!!!!!!!!
آنقدر دیوانه نخواستن و کم رنگ بودن و هر گونه بودن با منى که همیشه مى گذاریم براى بعد
و من همیشه به آدم هایى که به حالاى تو تعلق دارند حسودى ام میشود ، به آنهایى که جلوى خطِ کنار هم بودنمان خط موازى مى کشند مه مبادا آخرش رسیدن باشد
عزيزترینم ، دلم مى خواهد بگویى که می دانى تمام نفسهایم جورعجیبى به تو متصل است...
حتى به نخواستنت و من مى دانم که هیچ چیز ، حتى همان نخواستن ِ تو به من هرگز مربوط نیست ، اما باور کن هنوز به خودم مى بالم که می گذاریم براى بعدهاى نیامده ى دور نه براى هیچ وقت.
فکرش رو بکن شاید من یک روز ، روزِ مباداى تو باشم و آن شاید به من حس نفس کشیدن
مى بخشد. یاد مدرسه مى افتم و زنگِ بعدى که درسش سخت بود ، اما با وجودِ سختى همیشه مى آمد و گفتن ِ تو هم مثل ِ روز مبادا و مثل ِ آن زنگِ نیامده سخت مى آید و مى رود و من روزِ مباداى تو هم خواهم شد و آن وقت آدم هاى حالاى تو دیگر نیستند که من غصه بودنشان را بخورم
بيستونم هر چه بگویى عاشقانه است :
لااقل من را براى روز مبادایت بگذار
کسى که تا ترا دارد آرزوى داشتن هیچ چیز را ندارد
نظرات ()
