دقايق سوخته...

به مناسبت صدای کسی که آرامم می کند

موذن زاده اردبیلی

نان سنگك تازه، ريحان و پنير. قاشق چايخوري نقره‌اي تو اسكان چاي ... كافي‌ست؟ نه، چيزي كم است هنوز.
تربچه‌هاي نقلي خندان، لب‌هاي تشنه نشسته به دعا.
نه، چيزي كم است.
دلي كه مي‌لرزد، چشم‌هاي بسته آرزو. عطر خيار حلقه حلقه شده.
حالا شد؟
نه، چيزي كم است انگار. چيزي زياد ...
افطاري عشق. خواب‌ مهتابي ... سكه نارنجي خورشيد توي قلك شب. تك تك ساعت: «اذان مغرب به وقت شرعي.»
حالا شد...
صداي مؤذن‌زاده اردبيلي توي گوش مي‌چكد:
«سبحان الله و الحمدالله و لااله‌الاالله الله اكبر ...»
حالا نان، نان‌تر است
و سبزي، سبزي‌اش به سبزه باغ‌هاي بهشت مي‌زند.
اين چه ترانه‌اي‌ست كه كهنه نمي‌شود
و اين عشق چگونه در اين حنجره لانه كرده
كه پرندگان سپيدبال
به پذيرايي
گرداگردش در رقصند؟
آوازخوان لحظه‌هاي بركت و نور!
بي‌تو،
اين صدا
از كوهپايه سحر تا دل دل قله‌هاي مغرب
تا ابديت
پرواز مي‌كند.
اشك مي‌ريخت و اذان مي‌گفت

   + samira ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥
comment نظرات ()