دقايق سوخته...

اوج

اوج

هرچه بيشتر فکر می کنم بيشتر مطمئين می شم كه عجيب ترين خلقت خدا چيزي نيست جز زندگی

غير قابل پيش بيني ، گاهي خيلي پر شور و نشاط ، گاهي خيلي دلگير ، يه روز پر از خبرهاي شاد و اميدوار كننده يه وقت پر از در بسته و مسئله....

حتي فكرش رو هم نمي توني بكني كه فردا ممكنه چه اتفاقاتي تو زندگيت بيفته ، نمي توني فكر كني كه فردا ممكنه مسير كل زندگيت عوض شه! شايد كسي رو كه خيلي وقت بود مي شناختي براي هميشه از راه زندگيت بره بيرون ، شايد كسي كه اصلا نمي شناختيش همسفر راهت بشه...شايد چيزي رو كه مطمئن بودي براي هميشه مال تو هست از دست بدي ، چيزي رو كه اصلا فكرشو نمي كردي به دست بياريش.....مثل قطار شهر بازي مي مونه تو هر ايستگاه يه دنياي جديد رو ميبيني ...

 

پس اگه از اين ايستگاهي كه توش هستي خوشت نمياد، نايست...ادامه بده، زودتر ازش عبور كن ...شايد تو ايستگاههاي بعدي چيزهايي كه دنبالشون هستي منتظرت باشن...ادامه بده...آرزوهاتو دنبال كن...

 

توي آسمون از يه ارتفاعي بالاتر ديگه هيچ ابري وجود نداره.پس اگه هواي دلت ابري شد ، با ابرها نجنگ ...فقط اوج بگير....بالاتر....

 اينا رو گفت و رفت حالا می خوام اوج بگيرم می خوام از اين ايستگاه لعنتی فرار کنم بگذرم.همونطور که توی ایستگاه قبلی از بيستون گذشتم حالا هم می خوام از رويا ها بگذرم برم ايستگاه بعدی شايد اونجا تو منتظرم باشی..... 

 

 

   + samira ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥
comment نظرات ()