زهر شيرين

ترا من زهر شیرین میخوانم ای عشق !که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری،به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری،زهر گرم و سینه سوزی،تو شیرینی،که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را،نشاط از تو ،غم از تو،مستی از توست
به اسانی مرا از من ربودی ،درون کوره غم ازمودی
دلت اخر به سر گردانیم سوخت،نگاهم را به زیبائی گشودی
بسی گفتند
دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است ،اما …نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب الود ،تنم را در جدائی می گدازد
در ان لحظه شادم که در هنگامه ی درد،غمی شیرین دلم را مینوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد،مرا مهر تو در دل جاودانی ست
و گر عمرم به ناکامی سر اید،ترا دارم که مرگم زندگانی ست
اين شعر تقديم می کنم به دوتا از دوستای گلم که دارن اين روزای قشنگ بهاری رو با پيوند بستن بين قلبهاشون قشنگ تر می کنند.
ع و م عزيزم اميدوارم تا آخرين لحظه زندگی عاشق هم بمونيد.
نظرات ()
