از چه دلتنگ شدی؟

زندگی يعنی يک سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟دلخوشی ها کم نيست.منم اين خورشيد.کودک پس فردا،کفتر آن هفته.يک نفر ديشب مرد و هنوز نان گندوم خوب است و هنوز آب می ريزد پايين،اسبها می نوشند قطره ها در جريان،برفها بر دوش سکوت و زمان بر روی ستون فقرات گل ياس...
پاييز،برگهای زرد،شاخه های خشک،آسمانی ابری...از چه دلتنگ شدي؟اينها همه نويد بهاری است که از راه می رسد.بهار،تابستان؛پاييز،زمستان.و باز دوباره بهار،تابستان؛پاييز،زمستان...
يکی دو روز ديگر از پگاه چو چشم باز کني،زمان زيرورو، زمين پر نگار می شود.به دشت سبزه می زند.آنچه مانده بود زير خاک و آنچه خفته بود زير برف جوانه می زند...
ای کاش که جای آرميدن بودی يا اين ره دور را رسيدن بودی.کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه اميد بر دميدن بودی...
از چه دلتنگ شدي؟بهار،تابستان؛پاييز،زمستان.و باز دوباره بهار،تابستان؛پاييز،زمستان...
زندگی يعنی يک سار امروز تير خورد...
نظرات ()
