دقايق سوخته...

فقط ميگم عيدت مبارک

بيستون می بارد و من هوای نوشتن دارم.هوای نوشتن،سرودن و گريستن.روزها آمد روزگاران رفت و من چشم براه دمی بودم که شکوفه های سيب باز شود و نامه ام را به تو هديه کنم.بر اين باغبان خواب زده ببخش.می بارد.بيستون و شب برای نوشتن و زمزمه کردن خوش است.زمزمه ها دارم با اين همه شور خواندن دارد مرا به بی راهه می کشد.غمی نيست تو صدای مرا در بی راهه ها هم می شنوی.من از شب کنده شده ام.بر بلندی شب ايستاده ام و گاه فرياد زدن است.فرياد زدن، خاموش شدن و گريستن.سيمای تو روبه روی من است مرا اندوه دوری به در برده است.ميان ما و آفتاب ها،دشتها و جوانه ها نشسته است،و من می ترسم نخستين جوانه در بهار صدای من را کم رنگ کند.لرزش برگی هم می تواند بر گريه من پرده فرو کشد.پس می خواهم برای اولين بار بلند بگريم.بلند زمزمه کنم تا مرا از پس همه جوانه ها و برگها بشنوی و بيستون هميشه شنيده ای حتی بدون صدا شنيده ای.چند شب پيش بود که جوشش جوانه ها را شنيدم.صدای غنچه های نورس آبشار های طلايی را لمس کردم.احساس نزديک شدن بهار من را از خود ربود.مهتاب تکانی خورد و من در بهتی نا به هنگام به تو انديشه کردم.انديشه خاطرات طلايی اين شب خاکستری را روشن کرد.با مهتاب از تو سخنها به ميان آورده ام.ميان ما نيستی و ما خيال و انديشه تو را در ميان گرفته ايم.آشنايی تو برای من بزرگ بود.زندگی من خواب برخورد با اين بيستون را از پيش ديده بود.بيستون گويا همه برخوردها را در زمان گمشده به رويا ديده ايم.چشم به راه همه آستانه ها و مسافرها بوده ايم.وگرنه چرا برخوردها ما را از شگفتي،سنگ نمی کند؟وگرنه چرا اندوه جدايی غباری نمی پراکند.همه چيز پيچيده است بيستون،همه چيز.بهشت ما کمترين نسيم آشنايی است . و گاه می پنداريم از آشنايی سرشاريم .مثل اين شب بارانی که از سيماها و صداهای آشنا سرشار است.و مثل دل من که از ياد تو سرشار است.به راستی ديدار تو را تشنه ام بيستون. بی آنکه تو را بدرود گويم از کنارت بار سفر بستم.تا تو را در لباس خوشبختی از دور نگاه کنم. 

 

   + samira ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥
comment نظرات ()