دقايق سوخته...

خاطرات تو

khatere

وقتي چشماي قشنگت رو آينه صورت اون غريبه كردي، وقتي مثل اشك از چشمت افتادم،وقتي دستاي مهربونت رو كه روزاي گريه پناهگاهم مي كردي تو دست اون ديدم،وقتي بوي عطر تنت از كنارم بي تفاوت رد شد،وقتي صداي مردونت طنين انداز و مست كننده اون شد،وقتي خنده رو روي لبهاي كبودت ديدم،وقتي تموم عشق و احساسم رو مثل دود سيگار فوت كردي و به هوا دادي،وقتي كه قدمهات همه به سوي اون شد،وقتي براي اولين بار جواب نيازم رو ندادي،فهميدم بايد روي پاي خودم باشم،بايد زندگيم رو پيدا كنم.بايد خودي مي ساختم بدون تو.غم عشقت مي تونست تموم هستيم رو نابود كنه.ولي خودم رو اينطور قانع مي كردم:چون دوسش دارم بايد فقط لبخندش رو بخوام و خوشبختي اش رو.آخه اينو تو هميشه بهم گوش زد مي كردي گلم.حالا فقط من موندم و يه دنيا خاطره قشنگ كه بتونم تا آخر عمر باهاشون زندگي كنم.حالا ديگه تونستم خودم رو بسازم.سخت بود خيلي سخت.مي تونم اقرار كنم كه حتي تو پيدا كردن خودمم بهت احتياج داشتم.به حرفات،به نگاهت،به شونهاي مردونت به وجودت كه آرومم كنه.ولي نه وجودت نه نگاهت و نه شونهات هيچ كدوم نبود.فقط خودم بودم.درست وقتي همه هستي ام شد نياز تو نبودي.نبودي تا مثل هميشه بگي :ناراحت نباش موشم من هستم.غيبت هات تونست واسم يه قلب سنگي بسازه و دلي بدون محبت.آره من شدم يه مجسمه سنگي.قلبم رو واسه هميشه دادم به تو.تو يادگاري بهم يه دنيا خاطره قشنگ دادي و من يادگاري قلبم و احساسم رو دادم.معامله خوبي مگه نه گلم؟گوشه گوشه اين دل خراب سرشار از عطر نگاه توست عزيز دل.ياد اون روزها شد تنها دليل زندگيم.همين.

   + samira ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤
comment نظرات ()