دقايق سوخته...

تولد

تولد

ديشب از اون شبهايی بود که تا سپيده بيدار موندم و از عشقم نوشتم برای اونی که خيلی دوسش دارم.اين طوری نگام نکن خدا رو ميگم ديگه هيچ کس نمی تونه جای تو رو بگيره تو شدی حالا تکه ای از وجودم. در مستی شبانه ام برای چشمانت اين گونه نوشتم :

تويی که با مهربونی تو دلم قدم گذاشتی

پاروی غريبيهای روزای بدم گذاشتی

نمی دونی که وجودم چقده می خواد نگاتو

روم نشد بگم می ميرم اگه نشنوم صداتو

برای من که ميخوامت تو يه جور ديگه هستی

نمی تونم بنويسم اما قلبم ميگه هستی

تو منو خيلی می فهمی توی سرزمين اوهام

من از ايت ته ته دل تو را عاشقونه می خوام

حرف هيشکی نمی تونه جلوی منو بگيره

دل صاب مرده عاشق همه جا شاه و اميره

وقتی که اسم قشنگت را تو شعرام می تکونم

نمی دونم که چی ميشه توی واژه ها می مونم

سخته خيلی سخته دوری من که هرگز نمی تونم

برای يه لحظه از تو تو که ماهی دور بمونم

وقتی که اينجا نباشی دل من خيلی ميگيره

تو رو از من که غريبم خدا هيچ وقتی نگيره.

اين گل قشنگ بهترين هديه ای بود که روز تولدم از عزيز ترين فرد زندگيم گرفتم. 

   + samira ; ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
comment نظرات ()