دیشب داشتم نوشته های دانیال را می خواندم که یک هم درد آشنا برایم فرستاده بود و به قول عسل عزیز: چقدر قریب بود با حال امروز من و من چه غریب با خودم... وقتی نور مانیتور مجال خواندن را از من گرفت از پشت کامپیوتر بلند شدم.چشمم به کتابی افتاد که حمید چند روز است شروع به خواندن آن کرده : کیمیاگر...
قطعه ی کوتاه اما پرمعنایی بر روی جلدش نظرم را جلب کرد:
(... تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی را داری،سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی...)
جمله کوتاه اما آنقدر تاثیر گذار بود که تصمیم گرفتم شما را هم در این تفکر فرو برم که آیا واقعا همه چیز تنها یک چیز است؟نمی دانم... دوباره به نوشته های دانیال برمی گردم می خواهم خودم را در دنیای او غرق کنم :... براي تولد بايد درد را تحمل كرد ... دختر همراه پسر آمد ... راوي داستانهاي كوتاهي :« حكايت شواليه اي كه عاشق شاهزاده اي شد . شاهزاده شرط را اين گذاشت كه شواليه صد شب تمام زير اتاق شاهزاده خانم بماند . زير باران ، زير برف ،«بارش يكريز برف ..» ، زير تمامي طوفانها ، شواليه ماند و ماند و ماند ...به اميد شب صدم ..به اميد ساعت ده هر شب كه شاهزاده خانم از پنجره اتاق نگاهي به بيرون مي انداخت ..... هفتاد شب ، هشتاد شب ... نود شب .... نود و پنج شب ....
شب نود و نهم شواليه براي هميشه رفت ....»
احساس کبوتری را دارم که دانیال می گفت به شیشه ماشین برخورد کرد و تنها از وجود پرمهر آن یک قطره خون مانده بود بر روی شیشه ای که به ظاهر خودش را پاک و ساده نشان می داد.و بعد با خودم این جمله را تکرار کردم:مرگ پایان کبوتر نیست.نمی دانم چرا اینها را دارم اینجا می نویسم شاید اگر دانیال بفهمد من را به دزدی متهم کند ولی به قول خودش ارزش دزدیدن و حبس کشیدن را دارد.صبح یک ایمیل گرفتم از کسی که خودش را عمو زنجیرباف معرفی کرده بود و من چقدر همیشه از این بازی متنفر بودم چون هیچ وقت او زنجیر من را نبافت که اگر بافته بود من اکنون اینگونه سرگشته و حیران نبودم و دنبال حلقه ی آخری که من را به خوشبختی پیوند دهد.خیلی سخت است که تا خوشبختی فقط و فقط یک حلقه فاصله باشد و تو بدانی آن حلقه در چاه عمیق انتظار گم شده و شاید دیگر هیچ وقت پیدا نشود.اگر امروز کسی حرف های من را نمی فهمد و به من خورده می گیرد تقصیر من نیست،تقصیر هیچ کس نیست تقصیر نفر اول است.دیشب دراز کشیده بودم و به پوست سیاه و لطیف شب بوسه میزدم :در سیاهی شب نمی دانم دنبال چه می گردم...شاید دنبال آن دو چشم سیاهی می گردم که خودشان را به شوخی در این ظلمت پنهان کرده اند...همیشه از بازی قایم موشک بدم می آمد... چون هر کسی را که دوست داشتم اول از همه پیدا کنم خودش را جایی پنهان می کرد که تا ابد دیگر نمی توانستم او را بیابم...چشمهایی که آرام دارند از دورترها به من مهربانانه نگاه می کنند...چشمهایی که هرزگاهی از این حماقت من به نشانه ی خنده بازو بسته می شوند...چشمهای سیاهی که روزی زل زد در چشمان خسته و منتظرم و گفت:پیشم بمان و تنهایم مگذار!..و من با اینکه می دانستم آن چشمها تا به حال برای یکبار هم جاده وفا را ندیده گفتم:تا آخرین نفسم کنارت هستم... و بعد آخرین نفس این روح من است که همه جا دنبال توست... بگذریم... .در این سیاهی شب من هستم و نور مهتاب و خود مهتابی که فقط وفارا از او دیدم... که هرشب آرام آرام بیاید و اشکهای خشک شده بر روی گونه هایم را با تکه ابری لطیف پاک کند و به جایش غنچه خنده روی لبهای خموشم بگذارد...گفتم لبخند... و چند روز است که لبخند نزدم... شاید لبخند نشانی لبهایم را گم کرده باشد...نمی دانم...شب های تنهایی هم رنگ گیسویت آغوشتو واکن با نوی مهتابی...
در این سیاهی شب آیه های روشن خورشید دلم را روشن کرد...تکرار آیه ای که روزها با آن زندگی کردم... انه و الارجعهی لقادر...و جمله ای که دانیال نوشته بود...و منهم من ینتظر... و از ایشان است آن که به انتظار نشست... در این سیاهی شب...لمس تسبیح عقیق...همان ذکر همیشگی... الله اکبر،الحمدالله،سبحان الله...تسبیح حضرت زهرا... و من چه معجزه ای از این ذکر شبانه دیدم...در این سیاهی شب...آه سینه سوز من...گرفتن پلاک یا اباصالح المهدی در مشتم...و فشار دادن آن به قلبم...که شاید آرامم کند...ولی چه بیهوده می کوشم...گاهی زبان از بیان آنچه برآدمی می گذرد عاجز است...فرشته ها زیاد شده اند مه رو...مه رو...مدتهاست که ننوشته ام برای خودم...مرا ببخش...زیر قولم زدم...دیروز بعد از تصادفی که کردم...اشک از چشمانم سرازیر شد...همه اشکهایم را دیدند...و من شاید از این رو گریه می کردم که چرا زیر قولم زده ام...چرا گذاشتم بقیه اشکهایم را ببینند...بعد بحال حماقت خودم گریستم...در فیلم کما پدر آن پسر حرفی به او زد که الان یادم افتاد...گفت : دنیای نامرداست. مردی پیدا نمیشه که بخواد قول مردونه بده... چه رسد به من که فقط یک دختره ساده ام ... فرشته ها دوره ام کرده اند...
از وقتی که تو رفته ای... شاید هم من برگشتم...نمی دانم...هرچه که بود اتفاق افتاد و تمام شد...همه برایم دل می سوزانند...و من هرشب ترحم های تصنعی آنها را عق می زنم...نیست شانه هایی که سرم را بگذارم رویش و بفهمم دوستم دارد...اگر من به امید زنده هستم...امید به چه چیز زنده است؟
نظرات ()
