دقايق سوخته...

منم مست می عشقم هشيار نخواهم شد

تنها

امروز داشتم مسير محل کارم تا کلاس رو برای هزارومين يابيش تر طی می کردم.دوباره وقتی رسيدم به اون نقطه از خيابون يادم به خاطره تلخ يکسال پيش افتاد:

اون روز خسته و نالون تصميم گرفتم يکم قدم بزنم.هوا ابری و سرد ولی دلچسب بود.سرم پايين بود نگاهم مسير مشخصی نداشت.آروم آروم داشتم قدم می زدم.هيچی از اطرافم نمی فهميدم.اينقدر غرق در افکارم بودم که ديگه هيچ چيز مجال راه دادن نمی داد.توی يک لحظه صدای خنده چندتا پسر از پشت سرم افکارم رو پاره کرد و بلافاصله سوزش نسبتا درد آوری رو دست چپم حس کردم.دستم رو آروم آوردم بالا زير خاکسترها تاول بنفش رنگی زده بود.تازه متوجه شدم اون پسرا به چی می خنديدن.يکی از اونا موقع رد شدن از کنارم سيگارش رو چسبونده بود به پشت دستم.خوب ديگه به قول حميد هرکسی يه جوری حال می کنه.شايد سوزوندن من به همه حال ميداد نمی دونم.گريم گرفت نه از سوزش دستم از اينکه اونقدر دلم سوخته بود که درد دستم در برابرش چيزی نبود.ازاينکه فکر تو همه چيزم و داشت می سوزوند...

در اين سياهی شب؛من هستم و خيال پاک وعزيزه تو؛من هستم و برق چشمان زيبای تو؛چشمانی که راحت می اندازی در چشمانم و هيچ فکر نمی کنی دخترکی اشفته حال؛ديوانه اين همه خوبی می شود.ديوانه ای که روزی گفتی دوستش داری.دخترکی که دوستت دارد تا لحظه وداع...

   + samira ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()