چشم باز کن و خوب ببين

تو به من ميگويي
قصدت از ديدن من عشق نبود
عادت بود
چشم باز كن و خوب ببين
عشق باراني ترين حس من است.
كوه احساس من از تيشه فرهاد تنش مي لرزد و
زمين راز مرا مي داند .
من شبي خواب ترا پيچيدم
لاي چند تا ورق كاهي و زرد و فشردم در مشت
آتشي نيست در اين آبادي
قسمت مي دهم اي هستي من
كه نگويي اين بار
قصدت از ديدن من عشق نبود
عادت بود...
نظرات ()
