دقايق سوخته...

چشم باز کن و خوب ببين

نگاه

 تو به من ميگويي
 قصدت از ديدن من عشق نبود
 عادت بود
 چشم باز كن و خوب ببين
 عشق باراني ترين حس من است.
 كوه احساس من از تيشه فرهاد تنش مي لرزد و
 زمين راز مرا مي داند .
 من شبي خواب ترا پيچيدم
 لاي چند تا ورق كاهي و زرد و فشردم در مشت 
 آتشي نيست در اين آبادي
 قسمت مي دهم اي هستي من
 كه نگويي اين بار
 قصدت از ديدن من عشق نبود
 عادت بود...

   + samira ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤
comment نظرات ()