دقايق سوخته...

منتظرت می مانم

منتظرت می مانم

آروم اومدم تو اونقدر از درد به خودم پيچيده بودم که توان راه رفتن نداشتم همونجا جلوی در ورودی نشستم.مرشد بی پروا داشت می خوند:آقا خوبا رو راه ميدی مگه بدا دل ندارن؟.زانو هام رو تو شکمم جمع کردم و سرم و گذاشتم روش.داشتم به  زجه زدن های مرشد گوش می دادم و ناله هايی که پشت سرش از دور و نزديک می شنيدم.ضربه دستی آروم خورد سر شونم گفت:سادات منو يادت نره.سرم و بلند مادر بزرگم بود.بهش لبخند زدم.پيش خودم فکر کردم خدايا يعنی من اگه دعا کنم می گيره؟خنديدم:نه اگه می خواست بگيره تا حالا واسه خودم می گرفت.دوباره سرم و گذاشتم رو زانوم...آنروز که امدی بی صدا دلم را تسخير کردی و سبک چون خنکای نسیم وجودم را پر کردی.فکر کردم هستی/ هميشه هستی و می‌توانم با تو تا آخر دنيا بروم.نمی‌دانستم تو هم مثل همه چيز اين دنيا وفا و بقانداری. ای کاش ....راستی ای کاش چه./ ای کاش نمی‌بخشيدم/ آنوقت اين قدر بزرگ نمی‌شدم و اينقدر احساس نمی‌کردم بالهايم قدرت پريدن دارد.بگذريم/اگر پرنده جلد دلم باشی می‌روی دور همه دنيا دور می‌زنی/آنوقت بر می‌گردی و در لانه دلم دوباره نغمه زندگی سر‌می‌دهی..پرواز کن که تنها اين خود پرواز است که ماندنی‌ است 

‌منتظرت می‌مانم

   + samira ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤
comment نظرات ()