منتظرت می مانم

آروم اومدم تو اونقدر از درد به خودم پيچيده بودم که توان راه رفتن نداشتم همونجا جلوی در ورودی نشستم.مرشد بی پروا داشت می خوند:آقا خوبا رو راه ميدی مگه بدا دل ندارن؟.زانو هام رو تو شکمم جمع کردم و سرم و گذاشتم روش.داشتم به زجه زدن های مرشد گوش می دادم و ناله هايی که پشت سرش از دور و نزديک می شنيدم.ضربه دستی آروم خورد سر شونم گفت:سادات منو يادت نره.سرم و بلند مادر بزرگم بود.بهش لبخند زدم.پيش خودم فکر کردم خدايا يعنی من اگه دعا کنم می گيره؟خنديدم:نه اگه می خواست بگيره تا حالا واسه خودم می گرفت.دوباره سرم و گذاشتم رو زانوم...آنروز که امدی بی صدا دلم را تسخير کردی و سبک چون خنکای نسیم وجودم را پر کردی.فکر کردم هستی/ هميشه هستی و میتوانم با تو تا آخر دنيا بروم.نمیدانستم تو هم مثل همه چيز اين دنيا وفا و بقانداری. ای کاش ....راستی ای کاش چه./ ای کاش نمیبخشيدم/ آنوقت اين قدر بزرگ نمیشدم و اينقدر احساس نمیکردم بالهايم قدرت پريدن دارد.بگذريم/اگر پرنده جلد دلم باشی میروی دور همه دنيا دور میزنی/آنوقت بر میگردی و در لانه دلم دوباره نغمه زندگی سرمیدهی..پرواز کن که تنها اين خود پرواز است که ماندنی است
منتظرت میمانم
نظرات ()
