دقايق سوخته...

لحظه وصال

آقاجون حرف قشنگی به من زد:(دعاهايی که می خونيم مثل تيره ممکنه تو چند تا تير پرتاب کنی ولی فقط يکيش به هدف می خوره و ارتباط وصل ميشه.اون موقع هر چيزی رو که بخوای بهت ميده بی واسطه.سعی کن دخترم هميشه همه چيز رو بی واسطه بخوای.)

لحظه وصال نزديک است.باز می لرزد دلم دستم باز گويی در جهان ديگری هستم.در اين لحظه وصال چه می خواهم جز آرامش،جز تويی که مايه آرامی.

دست منو بگير که داره اينجا  

  فرو ميره تنم ميون مرداب

امروز دومين سومين هفته بود که سرکلاس نرفتم.خوابم برد و تو نيز در خواب من.چه روزهايی بر من گذشت...چقدر...سخت بود نازنينم.

فرياد برزدم که مرا درياب

از بار غم خميدم و بشکستم

يک عمر من خميده و بشکسته

دل را به قصه های تو می بستم

باورت می شود تمام روزهای قشنگم دارد به سکوت می گذرد؟همه چيز سر جايش است فقط در اين ميانه تو را کم دارم...می دانی انتظار آدم ها را عوض می کند...زيبا چه کسی می داند که انتظار چه معنا دارد؟وقتی می شنوی  ومن هم من ينتظر  چه حال می شوي؟اينکه جاده ها را بکاوی برای پيدا کردن عزيزت ولی ندانی کدام جاده به سر منزل يار می رسد؟اينکه وقتی به حبس ابد محکوم می شوی و لبخند می زنی به اينکه تا ابد اسير او شدي؟در لحظه هايی که تنها ناله ای که می توانی سر کنی سکوت است.باورت می شود لحظه های شيرينم دارد به سکوت می گذرد؟

گم گشته ديار محبت کجا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست وليکن درمان نيست

در اين لحظه وصال... آه ... لحظه وصال ...لحظاتی هست در زندگی که زلاليت آن از اشک چشم هم بيشتر است.مثل لحظه ديدار اول،لحظه تولد عشق،و لحظه بستن پيمان...شاهنشه عشقم از جلالت .

   + samira ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()