دقايق سوخته...

 

می خوام برای تو قصه بگم تويی که اين پرنده ی عاشق رو اسير خودت کردی...

يکی بود يکی نبود.زير اين چرخ کبود غير از نفر اولی که بهش می گفتن خدا،هيچ کس نبود.يک پرنده ی کوچلويی بود که توی يک جنگل بزرگ زندگی می کرد.پرنده کوچلو زندگی خوب و آرومی داشت.پدر و مادر مهربون و عاشقی هم داشت.و يک عالمه دوستای خوب که هر روز با اونا پرواز می کرد.ولی هميشه کمبود يه چيزی رو تو وجودش حس می کرد.نمی دونست اون چيه ولی هر موقع که تنها می شد از اين که چرا احساس کمبود می کنه،غمگين می شد.روزها و ماهها و سالها تند تند از پشت سرهم می گذشت با رفتن زمستون بهار ميومد.بعد از تابستون هم پاييز.ولی همه چيز برای اين پرنده کوچلو تکراری بود.ديگه حتی پاييزی هم که يه روز عاشقش بود تا با بالهای ضعيفش روی شاخه ها بپره و باعث بشه برگای زرد و خشکش بريزند هم براش لذت بخش و آروم کننده نبود.يه روز پرنده کوچلوی ما تصميم می گيره بره طرف دهکده ای که نزديک جنگل بود.بدون اينکه به کسی بگه يه روز صبح زود پر می زنه ميره اون طرف برکه توی دهی که همون نزديکی بود.همه چيز براش قشنگ و تازه بود يه حس خوبی تو وجودش داشت شکل می گرفت.تا اينکه بالهای قشنگش خسته شد و تصميم گرفت يه جايی يکمی استراحت کنه.اين بود که کنار يه حوض آبی رنگ قشنگ نشست تا کمی آب بخوره.در اين لحظه نوازش دست گرمی اونو ترسوند اومد پرواز کنه که اون دست اونو محکم گرفت و به قلبش فشار داد.پرنده کوچلو برگشت به صاحب دستا نگاه کرد.پسرک مو مشکی با اون چشمای قشنگ و سياهش داشت مهربون به پرنده ی قصه ی ما نگاه می کرد.پسرک پرنده کوچلو رو برداشت و با خودش به خونه برد.يک قفس ساخت که تارش از جنس دلش بود و پودش از جنس قلبش.و پرنده کوچلوی مارو توی اون زندانی کرد.پرنده حالا ديگه همه اميدش شده بود پسرک.همون پسرکی که به درد دلش گوش می داد.همون پسرکی که قول داده بود هيچ وقت اونو تنها نذاره.ساعتها پسرک و پرنده کوچلو بهم نگاه می کردند.پرنده برای پسر آوازهای عاشقونه می خوند.پسرک هم از شوق اشک توی چشماش جمع می شد.پسرک به پرنده کوچلوی ما می گفت: من می ترسم! پرنده می گفت: از چی می ترسی مه روی من؟پسرک می گفت:از اينکه تو يه روزی پربزنی و بری و با خودت  قلب منو ببری.پرنده کوچلو بالهای کوچيکو نازش رو به چشمای پر از اشک پسر می ماليد و می گفت:هميشه ،هميشه..............دارم.

قصه ما به سر رسيد کلاغ بی چاره اين بار هم به خونش نرسيد.

   + samira ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()