اندکی صبر...
يک طرفم ماه است يک طرف ستاره ولی هيچ کدام زيبايی تو را ندارد.تمام اينها فقط و فقط در سياهی قشنگ است.در سياهی چشم تو تويی که حالا تمام زندگی من شدی ماه رمضان برايم تداعی کننده روزهای با تو بودن است.هرچند هر روز طلوع آفتاب وقيحانه غيبتت را تکرار می کند.شب است و سکوت است و ماه است و من.شب و خلوت و بغض نشکفته ام.شب ،سکوت،کوير به قول خودت حکايت ماست.شب چشمان سياه توست،سکوت فريادهای در گلومانده من،و کوير روزهای بی هم بودن...
آن موقع ها می نوشتم چند روز است مه رويم را نديده ام.ولی اکنون يک فصل گذشت و من قرص ماه تو را نديدم.فصل رنگی تابستان را سراسر خاکستری ديدم.ولی حالا خزان،خزان فصل توست.فصل عشق بازی باد با برگهای لرزان...
آری يک طرفم ماه است و طرف ديگرم ستاره ولی هيچ کدام در چشمان بی طاقتم زيبايی تو را ندارد.حالا می فهمم يک زن چطور می تواند بگويد:ما رائيته الاجميل...
وقتی که ديگر نبود...من به بودنش نيازمند شدم
وقتی که ديگر رفت...من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد...من او را دوست داشتم
دوستت داشتم و دارم به خاطر تمام آرامش هايی که در هنگام شانه به شانه بودن به من دادی و تمام آرامش هايی که از من گرفتی و در عوض پريشانی ها و تشويش های شيرينی که به من دادی.دوستت دارم بيش تر از ديروز کمتر از فرداها.راستی دم سحره يادم افتاد به حرف تو :اندکی صبر سحر نزديک است.آنقدر والعصر می خوانم تا تو به پيشم بازگردی...
نظرات ()
