امانت عشق
لالایی:
شب از سر صبح گذشته است ، ثانیه نفس های آخرش را می کشد ! صدای باران با صدای نم گرفته ی من در هم می آویزد و آسمان خاکستری به هوای دیدن ِ تو روی خوش به من نشان می دهد ! دقیقه ها در حال گذر هستند ، و من در فکر ِ تو ...
من فکر تو را با ذهن خالی ام می نوازم و این نانوشته های چروک در دستان من جای می گیرند ! این نانوشته های چروک همه پیشکش شعرهای تو !
شب از سر صبح گذشته است ، می دانم چشمانت را در این دقیقه ها به آسمان ِ خاکستری می دوزی ! می دانم هنوز خواب در چشمانت راه پیدا نکرده .....
من نیز به هوای دیدن ِ تو در این شب ها خواب را بر چشمانم حرام کردم !
هر شب رویای دیدن ِ تو را با این کاغذ های چروک تقسیم می کنم تا آن ها هم سهمی از این دوست دارم ها داشته باشند .... !
می بینی حتی این کاغذ ها برای دیدن تو اشک شوق مرا بر روی خود تحمل می کنند ، و قلم سنگین مرا نیز ، و دستان سنگین مرا ، ... حتی تاریکی شب را ....
همه و همه را تحمل می کنند ، برای این که می دانم تو هنوز نخوابیدی و در فکری ....
فکر این که یک روزی رویای من برای دیدن ِ تو در ذهن کوچکم خواهد پوسید ، دیوانه ام می کند ...
من این قسم را بار دیگر یاد خواهم کرد : « احساس ِمن خاک خورده ی تن ِ توست ، تن ِ من خواهش بی نفس تن ِ توست ، عشق ِ من باور از یاد نرفتنی ِِ تن ِ توست ... »
مجرم عشق را در دل هزاران بار محکوم کردم ، محکوم به حبس ابد ، اما انگاری دل ِ من فارغ از این قانون ها ست چون هیچ مجریی برای این قانون وجود ندارد ... !!!
ـتو کجایی ؟ ـ در دل سکوت این شب ِ خاموش ، تو کجایی ؟ زاده ی مهر ، مردی از تبار شعر و باران ! تو کجایی ؟ شب از سر صبح گذشته است ! هیچ آوایی از تو به گوش نمی رسد!
ـ نه ـ تو در همین نزدیکی هستی ! تو را یافتم ! تو را در باور ِ عشق و رویای شیرنم یافتم !
خوشا به حالی رویایی که انبساط نشد !!! رویای من در حرارت دیدن تو طعم سیاه ِ سردی را نچشید !
شب حوصله اش از حرف های من سر رفتِ است ! اما می دانم تو هنوز هم بعد از این نانوشته های چروک پلک هایت با التماسی شیرین شب را دنبال می کند ...!
لالایی شبانه را هیچ گاه فراموش نکردم ، گاه گاهی شب ها زیر لب برایت لالایی ای می خوانم تا شاید شب برای خوابیدن چشمان ِ تو متولد شود ! لالایی خواب را برایت می خوانم !
هنوز هم می خوانم ... هنوز هم می خوانم ... لالا ، لالایی ! لالا ، لالایی ....
خود نیز تا هزاران هزار عدد می شمارم تا مطمئن شود تو خوابی و بعد روح خود را به فراموشیِ صبح می سپارم !
می دانم تو هم اینک خوابیده ای ... شب از سر صبح گذشته است ! و من هم پلک هایم سنگین شده است و روزنه ی خاموش ِ خورشید چشمانم را آزار می دهد ! شب به خیر ...!
نظرات ()
