دقايق سوخته...

جمعه ها خون جای بارون ميباره

هر جمعه وقتی صبح از خواب بيدار ميشم ياد اون جمعه شوم ميوفتم همون جمعه ای که من از اين طرف و تو از اون طرف چشمامونو دست ابر بهاری می داديم تا بباره.هردوتامون خسته بوديم از نامهربونی روزگار.دونبال مرهم بوديم ولی افسوس من شدم مرهم زخم تو توهم شدی نمک روی زخم من.حيف اون همه اشک حيف اون همه احساس که بيرون ريخته شد و بی نتيجه موند.حيف من،حيف تو،حيف ما...ولی نه من و تو هيچ وقت ما نمی شيم.اينو ديگه فهميدم.يادته اون روز تمام اون نوشته هارو برام با اون صدای لرزون از بغض خوندي؟تو از خودت می گفتی من در خودم می مردم.همون نوشته هايی که با بی رحمی ازم گرفتيشون.ولی من مثل هميشه خم به ابروم نيوردم و گفتم:حق با اونه.هرکاری اون بگه من می کنم.نوشته هات رو نگاه کن!!!کلمه به کلمه شهادت اشکهايی رو می دن که به ياد تو روشون ريخته شده.ورق به ورق صدای آه من هست فقط يک جفت گوش ناشنوا می خواد تا صدای دل رو بشنوه.ولی تو شنوا تر از اونی بودی که صدای آه منو بشنوی.آره اينبار دارم ازت شکايت می کنم.کاری که هيچ وقت نکردمو حالا جرات گلايه کردن رو پيدا کردم....

کوچه های شب خبر از بوسه مهتاب می دن.يعنی ميشه مهتاب يه شب دوتا چشم بياره بگذاره پشت در و منو از اين کوری در بياره؟؟؟

   + samira ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤
comment نظرات ()