مرغ زندانی
نمی دانی چه دل تنگم تو اندوه مرا هرگز زه چشمانم نمی خوانی تو راز گريه هايم را نمی دانی چه شبها بی تو سرگردان ميان کوچه ها گشتم بيا ای مهربان من که می دانم پشيمانی تو از من دوری و هر شب تو را در خواب بينم که با چشمان گريانت مرا از دور می خوانی در اين لحظه های بی هم زبانی قصه با آيينه گويم زه درد تلخ تنهايی که روح خسته ام حسرت برد بر مرغ زندانی...
نظرات ()
