دقايق سوخته...

وقتی تو رو شناختم

شادمهر

خيلی بدم مياد شعر خواننده رو روی بلاگم بنويسم ولی چون از اين شعر هم خودم هم تو خيلی خاطره داريم تصميم گرفتم بنويسم و عکس شادمهر رو هم بگذارم اولش پس تقديم به خودم و تقديم به تويی که الان تکه ای از وجودم شده ای:

وقتی تو رو شناختم که ديگه خيلی ديره

دلم يه جايی انگار تو قفسی اسيره

وقتی تو رو شناختم که فرصتی نمونده

ياد نگاه گرمت به حسرتم نشونده

تموم حستی ام رو به غفلتی باختم

يه قفس طلايی برای دل ساختم

نميشه بی تفاوت بگذرم از نگاهت

جز تو نداره پناه بنده ی بی پناهت

اين اشناييت واسه من تولدی دوبارست

به خواهش دلم بگو می گذرم از گناهت

نميشه بی تفاوت بگذرم از نگاهت

جز تو نداره پناه بنده ی بی پناهت

 

   + samira ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()