منصور
" .. و پرسيدند از صبر. گفت: « آن است که دست و پايت ببُرند و از دار درآويزند.» و عجب آنکه اينهمه با او کردند! ... چون خلق در کارش متحير شدند ، زبان دراز کردند و سخن به خليفه رسانيدند. و جمله بر قتل او اتفاق کردند ، از آنکه مي گفت: «انا الحق!» ... جنيد را گفتند: «اين سخن که حسين مي گويد تاويلي دارد؟» گفت: « بگذار تا بکشند. که روز تاويل نيست.» .... ابن عطا کس فرستاد که: «اي شيخ! از اينکه گفتي عذر خواه تا خلاص يابي.» حلاج گفت: «کسي که گفت ، گو: عذر خواه.» ..
نقل است که در زندان سيصد کس بود. چون شب درآمد گفت: « شما را خلاص دهم! » گفتند: «چرا خود را نمي دهي؟» گفت: «از آنکه در بند اويم». پس به انگشت ، اشارت کرد و همه ء بند ها از هم فرو ريخت ... گفت: «اکنون سر خود گيريد». گفتند: «تو نمي آيي؟». گفت: «ما را با او سّري ست که جز بر سر دار نمي توان گفت». خبر به خليفه رسيد. گفت: «فتنه اي خواهد ساخت. او را بکشيد يا چوب زنيد تا از اين سخن بازگردد». سيصد چوب بزدند. هر چه مي زدند، آوازي فصيح مي آمد که: «لا تَخَف يابنَ منصور!» ...
پس ببردند تا بکشند. صد هزار آدمي گِرد آمدند و او چشم گرد همه ميگردانيد و ميگفت: «حق ، حق ، انا الحق». نقل است که درويشي در آن ميان از او پرسيد: «عشق چيست؟». گفت: «امروز بيني و فردا و پس فردا!».
آن روز بکشتند ، روز ديگر بسوختند و سّيوم روز بر بادش دادند ... "
نظرات ()
