اين روزها
اين روزها هر روزش که می گذرد اندازه ی يک عمر؛بيش تر از خودم دور می شوم.خودم را گم کرده ام.هيچ کس حرفهايم را نمی فهمد همين خوب است می خواهم برای تو گريه کنم که گفته ای :ادعونی استجب لکم...بخوانيد مرا تا استجابت کنم... گفتم می خواهم تنها بمانم ولی خدايا مبادا تو تنهايم بگذاری؟وقتی تو هستی خاليم از ترس و نه اضطرابی با من.ژنهان از نگاه مردم نمی توان بود.خيلی وقت است فهميده ام ولی بيگانه بودن من با اين مردمان از دور به چشم می خورد.اين جا نيمه شب است دلم را می گويم.نمی خواهم به عقب برگردم يادش کدرم می کند.اين جا جای من نيست.هيچ جا جای من نيست.خدايا وقتی برای تو می نويسم دنيا قاطی انگشتانم می شود.می خواهم رها شوم می دانی خالق مهربانم هرجا که رفتم ياد او را برده ام.ولی بايد عوض شد.می خواهم با حال آشتی کنم.نمی خواهم يکبار ديگر خودم را در روياها قالب بزنم و از زمان جاری دور بشوم.نقص بزرگ من هميشه اين بوده که يا در گذشته ها سرگردان بوده اميا در رويا ی آينده خام شده ام.از اين پس بايد با چشم باز به امرئز بينديشم ! امروزی که اگر خودم به آن بها ندهم به زودی جزء کلکسيون گذشته قرار می گيرد.دوست عزيزه عزيزی دارم(م) که به من ياد داد :زندگی فرصت کوتاهی است که اگر به انتقام بگذرد بيهوده طی شده.او به من می آموخت که هنوز در دنيا زيبايی هست و هنوز ميوه های پربار محبت روی درختهای بسياری بی تاب چيدن هستند هنوز می توان زنده بود و زندگی کرد.اگر بنا به دلايلی از فصلی مثل پاييز متنفر باشم اين دليل به قتل همه ی بهار ها نيست.اويه من گفت:زندگی کن اما نه با نفرت؛احساس کن اما نه با ذلت؛تنفس کن اما نه با نکبت؛عشق بورز اما نه با غفلت.به او گفتم :(م) ناکامی های محنت کشيده ی زندگی ام سيلی سختی به پيکر غرورم وارد ساخته زندگی با تمام طول و تفسيرش برايم مثل يک خواب بی رويا شد.با همان لبخند قشنگ و هميشگی اش گفت:گذشته ها گذشته و آينده رو به سوی تو دارد.همه چيز تمام شده و به خاطره پيوسته.با خودم فکر می کنم:او با رفتنش در وجود من مرد و من بيهوده سعی می کردم لاشه های خاطرات را به دنبالم يدک بکشم و آنچه مرا دچار اين بيهودگی و پ.سيدگی کرده همين دلبستگی به او و خاطراتش بود...نمی دانم اين تنهايی چقدر طول می کشد اما تصميم گرفتم هر لحظه را طوری زندگی کنم که انگار آخرين لحظه است.بايد خودم را پيدا کنم.بايد شبهای زيادی زخم هايم را از مادرم پنهان کنم چرا که خودم مشکلم را بايد حل کنم نه او،تا نشان بدهم که می توانم بر خلاف کودکی هايم بدون گريه کتک بخورم.همين خوشباوری کاذب من،مرا به نوعی تنفر تدريجی سوق می داد که از بالندگی آن در وجودم بی اطلاع بودم.ولی با جرات تمام می گويم:مثل يک سايه شدی که می روی و پشت غبار گذشته گم می شوی.ناپديد می شوی
عشق شيری است قوی پنجه و می گويد فاش
هرکه از جان گذرد،بگذرد از بيشه ی ما
نظرات ()
