دقايق سوخته...

دستم را تو بگیر

حالا دیگر شب شده بود،زن سجاده اش را پهن کردو نشست:با توام،خوب گوش کن،میدونی چی می خوام ازت.اگه ندی دست راستم و از مچ میبرم،میگیرمش دست چپم،میرم تو شهر داد میزنم که ایهالناس این دست تا در خونه خدا رفت و جواب نگرفته برگشت.خلاصه حواست و جمع کن.خود دانی و سجاده اش را جمع کرد...

   + samira ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()