مهمان من باش
دلم می خواهد شعرهايم در آينه ها ،جنگل ها و در باغستانهای بزرگ تکثير شود. دلم می خواهد از تمام کلماتم گل سرخی برويد و نيلوفری که تا ما قد بکشد. اگر بخواهی می توانی صدای قلبم را در شعرهايم در کاشی های آبی و در شاخه های بی برگ بشنوی. من سالها همنشين حرف و صوت و کلمه بوده ام تا بگويم هيچ کجای جهان زيباتر از چشمان تو نيست. اگر چه هيچ گاه شاخه گلی به دستت نداده ام و در خيابان سبز زندگی دو شادوش تو قدم نزده ام تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند ستوده ام من هرگز رودخانه ای را که عاشقانه به طرف تو می آيد گل آلود نکرده ام و پرندگانی را که در گيسوان تو لانه دارند ناديده نگرفته ام دلم می خواهد نفسهايم آنقدر ادامه پيدا کند که دست فرشته ها را در دست بگيرم و با آنها به خانه تو بيايم آنگاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه آخر دفترچه خاطراتت پاک کنی گاهی حرفهايم ميان حروف درهم الفبا گم می شود و هر چه کنار پنجره منتظر می مانم شعری قدم به اتاقم نمی گذارد نمی دانم بهشت کی و از کجا شروع شده است ا ما حتم دارم که تو آخرين ايستگاه بهشتی و چشم هرکس به تو بيفتد شبيه کودکی ها ماه می شود هر چند قلبم برای اقامت تو خيلی کوچک است اما پيوسته مهمان من باش ؛پيوسته مهمان من باش...
نظرات ()
