دقايق سوخته...

کنار اولین بوسه ات جاماندم

این روزها عجیب دلم هوای سبک بال بودن را کرده

 ای کاش هنوز دستهایم بوی پاکن و مداد چوبی شمشیری می داد

ای کاش به جای کیف اداری ای که این روزها شدید روی شانه های خسته ام سنگینی می کند همان کیف صورتی رنگ بر دوشم بود 

ای کاش به جای نگه داشتن اسناد اداری یا صورت جلسه های جورواجور هنوز کتاب اجتماعی داشتم با سرگذشت سفرهای آقای هاشمی

 

و کاش شبها به جای فکر کردن به نتیجه جلسه فردا صدای نرم مامان با داستانهای شیرین توی گوشم می پیچید.

ای کاش به جای بالا و پایین رفتن از پله های اداره هنوز روی نرده ها سر می خوردم

 

ای کاش به جای دغدغه پرداخت اقساط هنوز نگران امتحانات و گرفت کارنامه کاهی رنگ دست نویس معلم بودم

ای کاش به جای گرفت دست برای دادن زیر میزی دست مهشید دوست از دست رفته ام در دستم بود

می دانم این روزها بر نمی گردد و من فقط افسوس بر دوش می کشم ولی تو با من بمان احساس پاک کودکی

   + samira ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧
comment نظرات ()