دقايق سوخته...

رد پایت

نمی دانم

 

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

   + samira ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()