عادت کردم
باهمین دست به دستان تو عادت کردم ، این گناه ست
. . . ولی جان تو عادت کردم
جا برای تن گنجشک زیادست ،
اما به درختان خیابان تو عادت کردم
سالها سخت تر از باور من خط خوردند ، ، ،
تابه نه گفتن آسان تو عادت کردم
گرچه گلدان من از خشک شدن می ترسد ،
به ته خالی لیوان تو عادت کردم
دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است ،
بس که بی پرده به دستان تو عادتکردم
. . . . . .
مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار به ندانستن پایان تو عادت کردم
نظرات ()
