دقايق سوخته...

عادت کردم

باهمین دست به دستان تو عادت کردم ، این گناه ست
. . . ولی جان تو عادت کردم

جا برای تن گنجشک زیادست ،
اما به درختان خیابان تو عادت کردم

سالها سخت تر از باور من خط خوردند ، ، ،
تابه نه گفتن آسان تو عادت کردم

گرچه گلدان من از خشک شدن می ترسد ،
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است ،

بس که بی پرده به دستان تو عادتکردم

. . . . . .

مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار به ندانستن پایان تو عادت کردم

   + samira ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()