دقايق سوخته...

خط موازی

روز هاست فهميده ام اندکی صبر سحر نزديک است گفتن هايت فقط برای دلخوش کردن من بوده چون دو خط موازی هيچ گاه به هم نمی رسند.حتی اگر عاشق و شيفته  همديگر باشند.بايد يکی برای رسيدن به آن يکی خط بشکند.من شکستم با تمام وجود شکستم و صدای شکستنم را همه شنيدند.زير کاشی ها شکستم تا صدايش را خودم هم بشنوم بهای عشق من شکستن بود و من با لذت و مستی اين بها را پرداختم.

گفتم: اين روزها دل خيلی بهانه ی تو را ميگيرد هوای ديدن تو را دارد

گفت:می دانم همه چيز بهانه ای است  برای شانه به شانه؛در حال و هوای باهم بودن رفتن نشستن و گريستن

گفتم:چرا گريه؟رفتن و نشستن درست!اما گريستن را نمی خواهم نه ديگر اشکی برايم باقی نگذاشته ای!

گفت:برای حرمت نگاه ناگهان تو برای يک دلدريا حرف نگفته

گفتم:و برای هرآنچه گفتم و گفتم و نشنيدی!

گفت:برای آنچه خواستم و بودی؛خواستی و نبودم خواستی و نتوانستم که باشم همانی که می خواهی و برای هرچه نمی دانم!

گفتم:در تمام اين همه سالها که همه از يادش برده بودند تو تنها کسی هستی که هستی!

گفت:در اين دل دل دلواپسی عزيز دل؟وقتی تو هستی انگار همه نيستند.شب از آن شبهای مهتابی که نسبتی قريب دارد با اسم های دوست داشتنی زندگی قشنگ و آرام تو!دريا دريا ؛کرور کرور ستاره....... 

   + samira ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()