دقايق سوخته...

عشق اول عشق آخر

باورم نمی شد

تموم طول مسیر رو گریه کردم تا وقتی روی تخت ندیدمش باور نمی کردم زنده باشه. اون تصادفی که من وصفش رو شنیده بودم باور کردنی نبود که کسی زنده مونده باشه.

دیدمش در به داغون بود ولی مثل همیشه داشت بهم لبخند می زد و با دیدن من با مشقت روی تخت نشست و دستم رو گرفت و گفت : گلم باور کن حالم خوبه...

با تشخیص عمو معلوم شد یکی از دنده هاش شکسته و مهره کمرش شدیدا اسیب دیده و به دیسک کمرش آسیب رسونده. وقتی نمی تونستم کمکش کنم که از رخت خواب بلند بشه تا آب بخوره احساس ناتوانی در برابر قدرت بزرگ خدا تمام وجود خسته ام رو می گرفت و کاری جز گریه کردن واسه زجر کشیدن عزیزم رو نداشتم. زخمای بدنش مثل چاقو جگرم رو تیکه تیکه می کرد.

خدایا شکرت ممنون که بهم برش گردوندی

 

 

   + samira ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧
comment نظرات ()