دقايق سوخته...

طوفان

طوفان که فرونشست ابرهای پرغريب که پراکند و نخستين پرتو خورشيد که باز تابيد بر زمين که هنوز از باران خيس است  همه چيز بوی زندگی می گيرد.از پس آغازی ديگر و رشدی دوباره هر علف و هر بوته تنفس آغاز می کند هوا تازه و پاکيزه می شودشاخه های درختان سر بر می آوردگيسوان سياه ژوليده دوباره آراسته می شود و آرامش باز می گردد.همان آرامش پيش از طوفان که همانندی ندارد در هيچ چيز.همان طوفانی که نگاهت در دريای دلم برپا کردو رفت...

 تا ابد پرتو حسنت زتجلی دم زد     عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

   + samira ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()