دقايق سوخته...

قاصدک

چشمانم را می بندم شامه تيز می کنم تا شايد عطر موهای سياهت را از باد سوغات بگيرم...می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره    قصد ترک تو داره لحظها می شماره... دفتر غزلهای نخوانده ام را باز می کنم بوی دستان غم گرفته ام را می دهد،گفته بودی با عطر گلهای نارنج ميايی به سرزمين مطرود دلم پس وفای به عهدت کو؟ديروز تا الان فقط اين جمله را تکرار می کنم:ادعونی استجب لکم.پس چرا هرچه می خوانمش کمتر پاسخ ميشنوم؟ خسته ام و دلگير خواستم دوباره شروع کنم، پرپروازم را با چاقوی بيرحم فراموشی چيدی و من را اينجا رها کردی ندانستی يا نخواستی که بدانی نمی دانم؟ تو را خواستن حالا ديگر يکی از واجباتم شده که هر روز و هرلحظه بايد تکرار کنم در غير اين صورت گناه کبيره است غيره تو را خواندن.شانهايت را برای گريه کردن دوست ندارم،آنها را برای تکيه کردن کم دارم.اينها را قبلا هم گفته ام ولی مثل همين می ماند،ادعونی استجب لکم.سلامم را نخواهی گفت پاسخ.بازهم ديروز قاصدک را از باد گرفتم گفتم:قاصد سبز بهار به او گفتی من دارم از دست می روم؟سرش را به نشان تاييد تکان داد.گفتم:چه گفت نگفت کی بر می گردد؟نگاهی به من کرد سرش را به نشان تاسف تکان داد و خودش را آزاد و رها به دست باد داد.و من مثل هميشه فقط شاهد رفتنش شدم.اين بار جواب سلامم را بده... ادعونی استجب لکم

   + samira ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤
comment نظرات ()