برو ببخشاييد
بر او بخشایید
بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را
با ابهای راکد و حفره های خالی از یاد میبرد
و ابلهانه میپندارد که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که ارزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش اب میشود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه میگذرد
و عطرهای منقلب شب خواب هزار ساله ی اندامش را اشفته میکند
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد
و گیسوان بیهوده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق میلرزد
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است..زیرا که ریشه های هستی بار اور شما
در خاک های غربت او نقب میزنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت در کنج سینه اش متورم میسازد.
نظرات ()
