دقايق سوخته...

 

نوشته های ديگرم را گذاشتم برای روز مبادا.هرچند بی تو هر روز روز مباداست.نوشته هايم را در صندوقچه خاطرات گذشته پنهان کردم...

چشمانم را نگاه کن.پيچ وخم اين جاده اساطيری را از بر شده.می گويند می رسی از اين راه:

بعد تو آن عروسک خاکی

که هيچ چيز نمی گفت به جز آب،آب،آب.

در آب غرق شد...

صدای باد می آيد.صدای باد می آيد.برخاستم و آب نوشيدم و ناگهان به خاطر آوردم.برای من هم عاشوراييست.ولی افسوس که سالهای حرام پايم را به زمين و لبهايم رابه آسمان چفت کرده.:

اميد جانم زه سفر باز آمد

شکر دهانم زه سفر باز آمد

من گلی بودم،در رگ هر برگ لرزانانم خزيده عطر بس افسون.در شبی تاريک روييدم.تشنه برلب ساحل زنده رود...

گفته بودی با انگورهای ياقوتی بر می گردی!پس وفای به عهدت کو نازنينم؟

 چون نهال سست می لرزد

روح از سرمای تنهايی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهايی

ديگر گرمی نمی بخشی

عشق،ای خورشيد يخ بسته!

سينه ام صحرای نوميدی ست

خسته ام،از عشق هم خسته ام...

کم آورده ام.آنچنان که بيا و ببين.قرار است کسی از شهر پشت درياها بيايد...

چند روزی می شد که دست بازیگوش اتفاق را درون دستانم مشت می کردم تا نیفتد...نمی دانم چرا آن شب کذایی ناگاه دستش را رها کردم...

 

 

چند روزی می شد که از چارچوب پنجره به گنجشکان خیره می شدم...تا دوستی آنان با کاجها را سرمشق دفتر سیاه و خط خطی زندگی قرار دهم...نمی دانم چرا آن شب حتی گوش سپردن به جیک جیکشان هم برایم تکراری عذاب آور بود...

 

 

چند روزی می شد که به سنگی سخت مبدل گشته بودم...و دیگر برای برق چشمانت هم دل تنگ نمی شدم....نمی دانم چرا امشب دلم هوس تنگ شدن دارد...

 

 

چند روزی می شد که بی رحمی پیشه کرده بودم...و حتی بوسه ام را بروی اسمت درون دفترچه خاطراتم پنهان می کردم...نمی دانم چرا امشب قلبم برای بوسیدن رخسارت می تپد...

 

 

چند روزی می شد که به طعنه هایت فکر می کردم و غصه می خوردم...اما امشب گذشته ها را درون زباله دانی خاطرات گذاردم...

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه ی خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

کسی هوای گرگ و ميش را دوست ندارد.بايد رها کنم.خودم را و سراپا تو شوم.سراپا تو تو تو ...

گفته اند می رسی از اين راه!

به تن کن پيرهنی رگ محبت    اگه خواستی بيايی ديدن من

 

پسر کوچولو گفت:"گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد."

پیرمرد بیچاره گفت:"از دست من هم می افتد."

پسر کوچولو گفت:"من گاهی شلوارم را خیس می کنم."

پیرمرد بیچاره گفت:"من هم همینطور."

پسر کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم."

پیرمرد سر تکان داد:"من هم همینطور."

پسر کوچولو گفت:"از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند."

و گرمای دستی چروکیده را احساس کرد:" می فهمم چه می گویی کوچولو،می فهمم."

پاییز..مزرعه

زردی گندمزار

مترسک می دانست تا او باشد

کلاغها از گرسنگی می میرند

فردایش مترسک خود را کشته بود

او تازه کلاغها را فهمیده بود

 

می گويند می رسی از اين راه.....

 

   + samira ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()