دقايق سوخته...

دستم را تو بگیر

حالا دیگر شب شده بود،زن سجاده اش را پهن کردو نشست:با توام،خوب گوش کن،میدونی چی می خوام ازت.اگه ندی دست راستم و از مچ میبرم،میگیرمش دست چپم،میرم تو شهر داد میزنم که ایهالناس این دست تا در خونه خدا رفت و جواب نگرفته برگشت.خلاصه حواست و جمع کن.خود دانی و سجاده اش را جمع کرد...

   + samira ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

رمضان

خدایا امسال توی این ماه جوابم رو بده

 

   + samira ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

...

چه طور میشه که آدم به جایی می رسه که نمی تونه حرف بزنه حتی به نزدیک ترین آدم های زندگیش همه براش غریبه ان دنبال کسی کی گردی که بدون قضاوت فقط گوش کنه باهات گریه کنه بخنده هیچ کس هیچ کس نبود و این داره منو داغون می کنه

نمی دونم چرا یه مدت واسه رفتار های آدمها دلیل پیدا نمی کنم اینم یکی دیگه از چیزایی که داره داغونم می کنه

یه حسی که نمی دونم چیه داره مثل خوره وجودم رو از درون می خوره کاش خالی نشم که یهو با یه ضربه کوچیک فرو بریزم نمی خوام خورد بشم می خوام زنده بمونم

   + samira ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

...

خدایا خستم خیلی خستم از این همه حرف

   + samira ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

باور نمی کنم

سماور خاموش شد

عینک خاک گرفته روی میز افتاده بود

همه جا بوی غم می داد

آقا جون آروم مثل همیشه خوابیده بود ولی این بار صدای منظم نفس هاش نمیومد

دستای سخاوتمندش رو کنارش گذاشته بود

هیچ چیز قابل باور نبود که آقاجون دیگه نباشه اما پارچه سیاه آویزون به در که با نسیم سرد و خشک پاییز تکون می خورد حقیقت تلخ مرگ پدربزرگ رو بدون هیچ ملاحظه ای آشکار می کرد. خیلی سریع اتفاق افتاد مسیر بین مریضی آقاجون تا فوتش فقط یک ماه و بعد برای همیشه این مرد بزرگی که هر کلمه اش برامون یه کتاب معنی داشت حالا آروم خوابیده باشه...

نه اون نمرده باور نمی کنم با اینکه چشمای پر اشکم دید که جنازه قد بلند و رشید بابا بزرگ رو توی قبر گذاشتن اما نه اون نمرده

   + samira ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

 

گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :
  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

 

بابام رو عمل کردن و فقط خدا خواستجائی در پشت ذهنم به خاطر بسپارم ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...

   + samira ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

:(

سلام من می خوام سرویسم رو عوض کنم این پرشین بلاگ مزخرف شده من ۵ تا پیام دارم ولی ١ دونه نشون میده نه توی منوی مدیریت بود نه خصوصی نه عمومی نیست فکر کنم خرزو خان واسم پیام داده حالا اگه دیدین من آدرسم عوض شد تعجب نکنید

   + samira ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

منهم گریستم

دیروز اولین موهای سفیدم رو توی آیینه دیدم فهمیدم هرکسی حتی منم یه روز پیر میشم راستی یکی از دوستام یه آف گذاشته بود خیلی خوشم اومد نوشته بود :

(( حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است ))

اگه قالب جدید خوب نیست بگید تا عوض کنم

   + samira ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آره بارون میومد

آره بارون میومد خوب یادمه، مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا، آره بارون میومد خوب یادمه، زیر لب زمزمه کردم، کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟ اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه، دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش، آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد خوب یادمه، یه غروب بود روی گونه هات، دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات، اما فرقی هم نداره، کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست، آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...

خیلی سال پیش، توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست، اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات، اونجا هم نشد بپرسم ...

آره بارون میومد خوب یادمه

   + samira ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

بهار 88 مبارک

اولین حرف بهاری که موقع  تحویل سال به خودت تو دلت گفتی چی بود؟

   + samira ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()