دقايق سوخته...

خواب دیدم خواب تو

آقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب

از های و هوی مردم این شهر نانجیب


آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند،

دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب


آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند


عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب


شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند

 

فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب!


آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،


آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب!


آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود


آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب!


باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین!


آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب...

 

   + samira ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست

   + samira ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

رد پایت

نمی دانم

 

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

   + samira ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()