دقايق سوخته...

عادت کردم

باهمین دست به دستان تو عادت کردم ، این گناه ست
. . . ولی جان تو عادت کردم

جا برای تن گنجشک زیادست ،
اما به درختان خیابان تو عادت کردم

سالها سخت تر از باور من خط خوردند ، ، ،
تابه نه گفتن آسان تو عادت کردم

گرچه گلدان من از خشک شدن می ترسد ،
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه یک لمس بهاری سبز است ،

بس که بی پرده به دستان تو عادتکردم

. . . . . .

مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار به ندانستن پایان تو عادت کردم

   + samira ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خوانی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شب نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

   + samira ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

...

سلام،

حال همه ی ما خوب است، ملالی نیست جز گم شدنه گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند،

با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان،

تا یادم نرفته است، بنویسم، حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود، می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است،

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی، ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟،

راستی! خبرت بدهم، خواب دیدم خانه ای خریده ام، بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار... هی بخند!، بی پرده بگویمت چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد، فردا را به فال نیک خواهم گرفت،

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ی ما می گذرد، باد بوی نام های کسان من می دهد، یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟،

عزیز جان ..آه...، نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برایت می نویسم:

حال همه ی ما خوب است، اما تو باور مکن......

 

 

   + samira ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عشق اول عشق آخر

باورم نمی شد

تموم طول مسیر رو گریه کردم تا وقتی روی تخت ندیدمش باور نمی کردم زنده باشه. اون تصادفی که من وصفش رو شنیده بودم باور کردنی نبود که کسی زنده مونده باشه.

دیدمش در به داغون بود ولی مثل همیشه داشت بهم لبخند می زد و با دیدن من با مشقت روی تخت نشست و دستم رو گرفت و گفت : گلم باور کن حالم خوبه...

با تشخیص عمو معلوم شد یکی از دنده هاش شکسته و مهره کمرش شدیدا اسیب دیده و به دیسک کمرش آسیب رسونده. وقتی نمی تونستم کمکش کنم که از رخت خواب بلند بشه تا آب بخوره احساس ناتوانی در برابر قدرت بزرگ خدا تمام وجود خسته ام رو می گرفت و کاری جز گریه کردن واسه زجر کشیدن عزیزم رو نداشتم. زخمای بدنش مثل چاقو جگرم رو تیکه تیکه می کرد.

خدایا شکرت ممنون که بهم برش گردوندی

 

 

   + samira ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()