دقايق سوخته...

در طواف شمع

در طواف شمع گفت پروانه ای
سوختم زین آشنایان خوشا بیگانه ای
این شیوه ام ز شمع خوش آمد که هیچ گاه
پروانه را نسوخت مگر در حضور خویش
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
شرح سوز دل پروانه چو گفتم با شمع
آتش در دلش افکندم و آبش کردم
از شمع سه گونه کار می آموزیم
میگریم و میگدازم و میسوزم
دوست دارم شمع باشم دردل شبها بسوزم
روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

   + samira ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

نجاتم بده

اینقدر خودم رو توی زندگی غرق کردم که گاهی اوقات فکر می کنم خودم رو یادم رفته .سرعت گذشتن روزها باور کردنی نیست .اینقدر درگیرم که حس قشنگ نوشتن دیگه بهم چراغ سبز نشون نمیده... خدایا دارم به کجا چنین شتابان می رم؟؟؟

   + samira ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

مثل همیشه سهراب

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

"هیچ تقصیر درختان نیست"

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم.

   + samira ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()