دقايق سوخته...

یادت میاد؟

یادمه  اولین داستانی رومانتیکی رو که خوندم  زنگ تفریح ....کلاس چهارم 

 

 چه قدر اون روزنفهمیدم و چقدر اون روز فهمیدم

 چه روز عجیبی بود چه بارونی میو مد

 

 ویکتور  حسابدار یه شرکت خوصوصی بود  حقوق خیلی کمی داشت اینقدر که فقط می تونست

 هزینه کرایه خونه وغذای کمی که فقط به زور میتونستند شکمشون رو سیر کنه رو تامین کنند  

ویکتور وقتی به خونه برمیگشت تو راه به تنها چیزی که فکر  میکرد الیزابت بود    سالگرد

ازدواجشون نزدیک بود و ویکتور می خواست هر جور شده برای  الیزابت یه هدیه تدارک ببینه

اون میدونست الیزابت چی دوست داره و قتی تو خیابون راه میرفتند بارها از جلوی یه فروشگاه

رد شده بودند و و دیده بود الیزابت با چه حسرتی به یه گل سر نگاه میکنه و دوست داره اونو رو

موهاش بزاره

 موها الزابت  زیبا ترین موی اون شهر بودلااقل از نظر ویکتور

  ویکتور عاشق موهای زیبا و بلند  الیزا بود

الیزابت  واقعا   عاشق  ویکتور بود و با تموم سختی های زندگی در کنار ویکتور احساس

خوشبختی میکرد

الیزابت هم تصمیم گرفت برای ویکتور یه هدیه برای سالگرد بیاد موندنی ترین روز  زندگی

مشترکشون بگیره

 پدر بزرگ ویکتور به اون یه ساعت جیبی یادگاری داده بود و ویکتور عاشق اون ساعت بود  و

الیزابت  اینو خوب میدونست

 بارها وقتی  برای قدم زدن به خیابون رفته بودن ویکتور به ویترین یه مغازه ساعت

فروشی  خیره میشد وبه یه بند ساعت نگاه میکرد و به الیزا میگفت خیلی دوست دارم این بند

 ساعت رو داشته باشم  و ساعتمو بهش آویزون کنم 

 روز سالگرد فرا رسید و ویکتور  به سوی خونه ره سپار شد  الیزابت هم لحظه شماری میکرد

تا ویکتور به خونه برگرده

 ویکتور در رو باز کرد و با دیدن الیزا خشکش زد  و جلو رفت  الیزا ویکتور رو در آغوش

 کشید و هدیهشو به ویکتور داد     ویکتور با دیدن هدیه خندید 

الیزابت  موهاشو به یه آرایش گر فروخته بود  و اون بند ساعت رو برای ویکتور خریده بود

 ویکتور هم ساعت یادگاری رو فروخته بود  تا اون گل سر رو برای الیزا بخره

ویکتور و الیزا خندیدن و همدیگرو در آغوش گرفتن و به یاد موندنی ترین سالگرد ازدواجشون

رو جشن گرفتن

 

 حلا من به خاطر عشقم حاضرم چه چیزهایی رو از دست بدم

اونی که دوستش دارم به خاطر من حاضره چی رو از دست بده 

شاید این داستان کمدی باشه و لی ...هنوز عشق ویکتور والیزا برام یه ارزشه

البته  اسمها و محتوا یه کم تغییر کرده چون ۱۷ سال پیش این داستان رو خوندم  

   + samira ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تو را ای فرهاد شیرین دوست دارم

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی

ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را

شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش

گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش

بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می

بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی

ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن

با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن

ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را

ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را

این شعر رو نوشتم برای اینکه واقعا دلم برای شهرم تنگ شده برای همه کسایی که دوستشون دارم

   + samira ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()