دقايق سوخته...

ابراهيم خليل الله

دیروز خودم را گذاشتم جای حضرت ابراهیم ... اسماعیل را می دهند بهت که ببری سر ببری(فتح و ضمه اش را خودتان یه جوری بگذارید که انگار یه آدم عاقل نوشته اینها .. در بقیه متن این فرض لزوما صحیح نیست )... چاقو مهیا .. و تو می گویی بله جناب پروردگار .. و بعد خودت را بگذار جای ان حضرت .. می رود می گوید .. اسمال . اسمال .. پاشو بریم خدا گفته باید گردنتو گوش تا گوش ببرم .. یا عربی.. یا عبری .. هر چیزی.. حالیش می کنه که باید قربانی بشه .. و نباید بر گرده بپرسه ..آخه چرا .. چرا من .. این همه موجود توی عالم .. چرا خدای تو باید مرا انتخاب کند .. و اصلا هم نپرسی ..بلند شی.. سلانه سلانه بروی .. سرت را بگذاری روی سنگ .. لابد قبل از این قضیه آب هم نمی دادند به قربانی .. سر همین قضیه سنت ابراهیم باب شد .. بعد بابا را می بینی ( مثل این نوحه خونا می خوای بگم ابراهیم به چی فکر می کرده ..) و بابا دارد به دور دست ها نگاه می کند .. باز ابراهیم می شوی .. چاقو را بر می داری... اشک هم نباید از چشمت لابد بیاید .. سر پیری خدا خودش داد .. خودش هم می خواهد بگیرد .. حکما حکتی در کار است .. و چاقو را تیز می کنی .. که گردن را سریع بزنی درد نداشته باشد .. و باز از خودت هم نمی پرسی که چرا من .. و حد اکثرش این که مرد باش ابراهیم .. مرد باش.. این ها همش امتحانه .. و نمره ات را هم که نمی دانی.. اصلا جواب را ندانی .. بعد چاقو را می گذاری .. و بالا پایین می کنی .. و میبینی نمی برد .. و با خودت می گویی که حکما حکمتی در کار است .. که حکمت ظاهر می شود .. و ابراهیم پیروز این بازی نیز.. و من که می گویم عمرا اگر من بودم .. همون جا می زدم زیر میز شکوه ربوبیت . پیغمبری را ول می کردم به امان خدا .. که تو لابد بگویی خدا خر را می شناخت که شاخش نداد .. و بعد ..


امروز یادم امد .. ابراهیم را انداختند توی آتش ... پس این قدر اعتقاد داشته که حکمتی در کار است ... که آتش را گلستان کرده بوده قبلا برایش .. اما قبل از آن هم بنده ای بوده .. بنده ای که می رفته توی دل آتش .. که آتش گلستان خواهد شد ..



امروز به جمع بندی رسیدم .. آدم توی زندگی اش باید دل به دریا بزند .. اصلا همه عدم قطعیت اش به درک .. نمی خواهد زندگی ام بر مبنای چیزی قطعی باشد .. درست دقیقا همون جهان بر آب نهاد است و زندگی بر باد.. بقیه اش ادای زنده بودنه .. عقلا که نه .. عوام گفته اند که دنیا دنیای کوچکی است .. پس اگر تو بخواهی کوچکتر هم می شود .. مهم این است که تو بخواهی .. تا نرفتی توی اون کشور در پیت که نباید بیای بیرون بقیه جاها با یه هواپیما به بقیه اش وصل می شه ..تازه حتی اگه هم بری باز هم راه حل هست .. همیشه هست .. فقط باید بخواهی .. تو زندگی ات را می کنی .. و زمانی خواهد رسید که مسیر زندگی ات تو را به نقطه تلاقی می رساند .. یا تو مسیر زندگی ات را به نقطه تلاقی می رسانی .. عین این است که بپرسی اول مرغ بود یا تخم مرغ .. و این بار .. شاید شرایط عوض شده باشند .. شاید بشود حرف دیگری زد .. شاید اصلا همان حرف ها را بهتر زد .. و شاید نتیجه نتیجه دیگری باشد .. که چه بشود .. تو می گویی احتمالش پایین است .. بیا بنشین حساب کنیم .. من حساب کردم .. یک بر روی یک یک و بینهایت تا صفر جلویش .. خوب است ..؟ احتمالش بخورد توی سرت .. یاد ادعاهایت می یفتی.. من فلان می کنم .. من بیسار می کنم .. هنوز که اتفاقی نیفتاده .. همان فلان ها و بیسار ها را به شکل دیگری هم می شود کرد .. تو اگر مرد میدانی بسم الله .. این همه رخصت پهلوون و فرصت جوون نداره .. بطلب... ما خودمون می دونیم جوابتو چی بدیم .. مگر نگفتی که دلت رضا نمی دهد این قضیه را تبدیل به یک تجربه کنی.. تجربه اش کن .. برای استفاده برای خود همین قضیه ..حتما دلت هم مخالفتی ندارد .. شاید بشود یک بار دیگر .. فقط یک بار دیگر همه این راه را رفت .. و این بار یادت باشد ..زمان مناسب.. مکان مناسب....



می نشینی .. خدا که همیشه هست .. با خدا می گویی .. خدا می دونی من به حکمتت ایمان دارم .. من به شعورت .. به عدلت ایمان دارم .. خودت بنده های نا سازگاری مثل ما رو ساختی .. خودت می توانی همین احتمال های مزخرف این بالا را حتما حساب کنی .. خدا .. خودت شاهد بگیر ... می فهمی که برای ما آدم ها سخت یعنی چه .. می شناسیمان حتما دیگر ... می فهمی یعنی چه که بنده ات این گونه حرف می زند .. اگر چیزی دمیدی در ما .. همین چیز کوچک که قرار بود اشرفمان کند .. که خاک بر سرمان هیچی هم نشدیم .. من ادعا می کنم که اینها همه از همون جا میاد .. و باز هم حتما تو می فهمی که یعنی چه .. که چرا می گویم که سخت است .. که آدم زیر پایش را که نگاه می کند .. احساس کند که روی یک طناب نازک راه می رود .. و مقصد را مه گرفته باشد ... مه واقعی ... هیچ نمی بینی .. فقط حس می کنی .. معتقدی که باید به این سمت بروی .. روی همین مسیر.. شاید ..شاید ..


خدا .. این آتش من خواهد بود ..من در آتش .. تو اگر زمانی آیه ای فرستادی که تو اعتماد کن .. ما آتشت را گلستان می کنیم .. این بار هیچ نفرستادی .. شاید آتش ؛ آتش باشد ... و بسوزاند .. و می دانی که آن چه که از دست می دهم فقط یک اعتقاد بوده .. شاید نه بیشتر .. خدا تو دیده ای.. کنار هیچ رودخانه ای هم نبوده .. اشک کاش از غم باشد .. .. از نگرانی باشد .. از ناراحتی باشد .. دیگر تحمل استیصالش را ندارم .. باید کاری کرد .. شاید حتی ابراهیمی باشد که اسماعیلش را به مذبحگاه می برد ..


با این تفاوت که شاید چاقوی تیز این بار سر ناسازگاری نداشته باشد ..

   + samira ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

برو ببخشاييد

بر او بخشایید
بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را
با ابهای راکد و حفره های خالی از یاد میبرد
و ابلهانه میپندارد که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که ارزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش اب میشود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه میگذرد
و عطرهای منقلب شب خواب هزار ساله ی اندامش را اشفته میکند
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد
و گیسوان بیهوده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق میلرزد
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است..زیرا که ریشه های هستی بار اور شما
در خاک های غربت او نقب میزنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت در کنج سینه اش متورم میسازد.

   + samira ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

چقدر زود دير ميشه.... افسوس

سرپا اگر زرد وپژمرده ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده ام

 

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است، آوده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 

اگر دشنه ی دشمنان گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

 

گواهی دهید اینک گواه:

همین زخم هایی که نشمرده ایم!

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری سه سر برده ایم

 

(قیصر امین پور)

   + samira ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

درس بزرگ معلم

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ » بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ » چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

   + samira ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()