دقايق سوخته...

دختر ناز دیماه

این عکس رو دوستم شایا روی کلوب واسم روز تولدم گذاشته بود ولی من الان دیدم.هر چند بیشتر از یک ماه ازش می گذره ولی ازش ممنونم.

   + samira ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

ما همسايه خدا بوديم

شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت میچکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگرنه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...........
دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

   + samira ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن * سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

   + samira ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

خفه شدم ديگه خدا

خدایا خیلی خستم چرا صدام رو نمی شنوی؟؟؟

چقدر التماس ؟چقدر تحقیر ؟ یکبار نگاهم کن...

چرا منو یادت رفت؟؟؟

خدایا بفهمون بهش دوسش دارم .آرومش کن خواهش می کنم...

   + samira ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

بگذار که با نام تو آغاز کنم

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

این روزا خیلی این شعر حامی رو گوش میدم نمی دونم چرا ولی حس قریبی  با هاش دارم از خیلی چیزا خسته ام دلم برات تنگ شده آره .واسه خود خود تو که فقط یه بار نگاهم کنی من آفریده توام نگاهم کن.بگذار که با نام تو آغاز کنم...

   + samira ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()