دقايق سوخته...

سرانجام آمدی

خود را وارد جان ديگري كردن جان خود را وا نهادن،بلوغ عمر يكباره را با ديگري در ميان گذاردن…

من و تو دونيمه يك انسانيم، نه،تو و من يكي هستيم.يكي. بي تو من نبودم،اين كه هستم نمي بودم. از زبان من حرف مي زني،بي تو شايد من نبودم،حالا چه كنم با تخيلي كه افسون و مسخر انساني شده است كه تو هستي؟ هيچ مي داني چگونه تصوير و تصور مرا چنان ناگهاني و غافلگيرانه واتكاندي كه در لحظه گويي تبديل شدم به تكه اي شكسته از يك ستون يخ و نشسته، نشسته، نشسته در بهت…

آي آدم… زيبايي يك وصف است ،يك صفت ،تو وصف و صفت نبودي،تو معنا…نه. تو خود حيات بودن نفس تو،نفس تو،نفس هاي تو… . تو آمدي و من با خود گفتم خجسته باد،طالع شد.چگونه باز كنم،چگونه بگشايم راز اين زاويه از هستي آدم را كه نمي شناسم و مي شناسم،كه مي شناسم و نمي شناسم.در نبودت هم من نوزاد،از آغاز به جستجوي تو بوده ام سرگردان كوچه ها و خيابان ها در يك خانه به دوشي مستمر و در سفري كه خوب به ياد مي آورم از كدام زاويه ذهنم آغاز شده بودي؛و چون طالع شدي نفس كشيدم و با خود گفتم آي سرانجام آمدي…؟  

 

   + samira ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()